زینبزینب، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

♥♥شاه پریون♥♥

پاناکوتای انار

  باسلام به تمامی دوستان عزیزم  والبته افسانه جون  (مامان فاطمه نازدار ) که خواسته بودین طرز تهیه پاناکوتا رو بذارم البته با تاخیر و عذر خواهی که دیر شد ببخشید  وحالا این شما واین پاناکوتای انار   پاناکوتا با ژله انار   خامه صبحانه 4۰۰ گرم  .  شیر 1 لیوان  .  پودر ژلاتین 2 قاشق غذاخوری  .  عسل 2 قاشق غذاخوری ژله انار 2 بسته  .  آب جوش 2 لیوان  .  دانه های انار  ٢ لیوان  .  چوب دارچین 1 تکه کوچک       طرز تهیه : پودرژلاتین رو توی  شیر بریزین  و کنار بذارین تا زلات...
26 دی 1392

♥♥♥♥♥♥♥16ماهگیت مبارک عشقم♥♥♥♥♥♥♥♥

                              سلام به قشنگترین آوای زندگی من عزیزترینم قدم گذاشتن در شانزدهمین ماه از زندگیت رو به تو دختر نازنینم تبریک میگم وامیدوارم که همیشه سالم و سرزنده باشی وهیچ وقت لبخند از روی لبانت پاک نشه . امروز یعنی ٥شنبه ١٩/١٠/١٣٩٢ مطابق با شانزدهمین ماهگرد زندگی پر شور ونشاط شماست ومنم خوشحال از اینکه خدا هدیه ای به این وسعت به من عطا فرموده وخدا را هزاران هزار مرتبه شک...
19 دی 1392

ادامه سرماخوردگی زینب توپولی!!!!!!!!!!!

سلام در این روزهایی که گذشت بعد از چند روز بی خوابی و بیدار بودن شب تا صبح ، حالا میشه گفت یکمی حالت بهتر شده  دختر زیبای من عزیز تر از جونم قربونت بشه مامان   تا الان که نزدیک به 16 ماه از زندگیت میگذره اینطور بی حال ندیده بودمت اینقدر بیحال که دیگه خبری از اون همه شیطونی نبود وبرای همه ی اون شیطنت ها دلم تنگ شده از خدا خواستم که دیگه هیچ وقت اینقدر بی حال نبینمت وهمیشه خوب وسرحال باشی این چندروز که گذشت همین طور که در پست قبلی گفته بودم مراسم روضه صبح داشتیم وبرعکس به قول مامان جون همه شما کوچولوها یعنی (زینب و ستایش ونگین) مریض شده بودین وخلاصه چون خونه ما روضه برگزار می شد مجبور بودیم بیدارشیم ولی اون شبی که شما خیلی حالتو...
15 دی 1392

سرماخوردگی و اولین آمپول!!!!!!!!!!!

سلام به عشقم امیدوارم که هیچ موقع مریض نشی !!!!!!!! آخه مامانی اصلا طاقت دیدن شما با این حال و روز رو نداره بلللللللللللللللللللله بالاخره اینقدر که همه،  یعنی من وبابایی ومامان جونا و......گفتیم امسال همه مریض شدن الا زینب !!! چشمت زدیم و شماهم به جمع سرماخورده ها پیوستی واونم به بدترین صورت ممکن دیشب بعداز دو روز سرفه کردن وعطسه کردن وآبریزش بینی و........ساعت 2/5 نیمه شب تب بالایی داشتی من هم به بابایی گفتم سریع بریم دکتر ؟؟؟ تا بابایی رفت ماشین رو گرم کنه ما هم حاضرشدیم وشماهم که اصلا حال وحوصله نداشتی واینقدر بی حال شده بودی که من بیشتر و بیشتر میترسیدم خلاصه رفتیم کلینیک سلامت کودک و پیش آقای دکتر وگفت چی...
9 دی 1392

بفرمایید روضه!!!!!

سلام به تک ستاره زندگی من . خوبی عزیز دلم؟؟حالت چطوره؟؟؟ وقتی بزرگ شدی واین مطالب رو خوندی جلوی علامت سوال ها جوابش روبدی سلام به تمام مامانای نی نی وبلاگی و ازتون دعوت میکنم که بفرمایید روضه!!!!!!!!!! بله مامانی ؟؟؟ از روز جمعه یعنی فردا به مدت 7 روز یعنی تا شهادت امام رضا صبحها ساعت 6صبح؟؟؟ آره ساعت 6 صبح روضه داریم آقایون خونه مامان جون وخانوم ها خونه ما ........ خلاصه که از اول این هفته مامانی در تکاپو وفعالیت وخونه تمیز کردنه اعم از همه کارها ازجمله: و  و و و     و و................ خلاصه فردا روز موعوده حالا کی میخواد ساعت 6 صبح بیدار بشه وشروع کنه به چایی آوردن وبردن و شستن ...
6 دی 1392

شب یلدا یا همون شب چله !!!!!!!!!!!!

      شب یلداست؛ شبى که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه ، نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما شبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود . . .   سلام به دختر نازنینم اینم از شب چله که کلا یه دقیقه بیشتر از شبهای دیگه ی ساله!!!! والبته امشب سالگرد ازدواج من وبابایی هم هست دقیقا 86/9/30 بود که من وبابایی باهم یکی شدیم وبعد از 2سال ونیم رفتیم زیر یه سقف یعنی 89/1/12 ودر تاریخ 91/6/19 صاحب یه فرشته کوچولو به نام زینب خانوم شدیم که زندگیمون رنگ تازه ای به خودش گرفت وپر از عشق وشادی شد و خدارو هزاران مرتبه شکر به خاطر نعم...
1 دی 1392

یه اتفاق بد

سلام به دختر نازنینم حالم خوب نیست امشب قلبم شکست واحساس میکنم 10سال پیرشدم وای که اصلا دلم نمیخواد خاطرات بد رو ثبت کنم ولی از اونجایی که اینجا دفترچه خاطراتت هست باید بگم تا بدونی که چه شب سختی رو پشت سر گذاشتم . تقریبا ساعت 9 بود که بعد از شام اومدی تو بغلم باهم دیگه یه دوری زدیم ورفتیم پوشکت رو عوض کردیم ووقتی برگشتیم ومن خواستم بذارمت زمین گوشوارت گیر کرد به لباسم وکشیده شد من که دلم ریش شد وزدم زیر گریه ولی توکه اصلا انگار نه انگار که دردت اومده باشه یهو بابایی گفت چی شد؟؟؟؟؟؟منم باعصبانیت گفتم چند بار بهت گفتم بریم گوشواره زینب رو عوض کنیم ببین گوشش چه قرمز شده !!!!!!!! اما از همه جالبتر رفتار شما بود که اصلا گریه نکردی وتازه...
27 آذر 1392