زینبزینب، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

♥♥شاه پریون♥♥

15ماهگیت مبارک گلم

  سلام به گل دختر عزیزم وسلام به همه ی دوستان نی نی وبلاگی دختر عزیزم از اینکه شاهد لحظه لحظه بزرگ شدنت هستم خدا رو شکر میکنم وهزاران مرتبه خدا رو شکر که نعمت بزرگ و زیبایی مثل تو رو به من عطا کرد وباز هم خدارو شکر که صحیح وسالم کنار من وبابایی هستی ویه رنگ وبوی خاصی به زندگیمون بخشیدی دختر عزیزم دیروز 1392/9/19 پانزده ماهگی رو هم پشت سر گذاشتی والان 15 ماه ویک روزه هستی ومن خیلی خوشحالم که داری کم کم خانوم میشی واسه خودت، خیلی دوست دارم وعاشقتم میبوسمت و اما مامانی واسه 15 ماهگی زینب خانومی تمام دیروز تو آشپزخونه بود واز خستگی هلاک شدم یه کیک جدید( کیک موز) درست کردم ودر کنارش پاناکتای انار که خیلی زیبا شد وهمی...
20 آذر 1392

سفربه کیش

سلام به همه دوستان عزیزم وهمچنین به دخترگلم  این چند روز که نبودیم در حال تصمیم گیری برای سفر بودیم که بالاخره همه چی دست به دست هم داد تا ما بریم مسافرت اونم کیششششششششش خلاصه جونم برات بگه که روز یکشنبه بابایی از سر کار اومد و گفت  برای دوشنبه بلیط گرفته منم که کلی خوشحال شده بودم سریع چمدون وبستم وهمه چی آماده کردم که بریم دیگه !!!!!!!!!!!!!!!! بابایی گفت ما8 نفریم منم باتعجب گفتم  کی باهامون میاد!!!!!!!1 گفت اصلا اونا برامون بلیط گرفتن که بریم گفتم کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت عمه نجمه و شوهرش و برادر شوهر وپسرعموی شوهر عمه نجمه هستن منم که فقط برام مهم بود برم مسافرت تا روحیه ام باز شه،، گفتم خوبه ؟!خلاصه روز دوشنبه...
10 آذر 1392

زینب خانومی وایام عزاداری امام حسین(ع)

سلام به عزیزترین دختر دنیا انشاا... که در پناه آقا امام حسین(ع) همیشه سالم وسرحال باشی . در این ایام ما هم مثل همه ی مردم ایران در مراسم عزاداری شرکت کردیم البته بیشتر در قسمت خوردنش آخه مگه توی وروجک یجا میشینی که من برم روضه یاتکیه ای جایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه اینکه از روز تاسوعا بگم که خونه عموی بابایی ومامانی مراسم داشتن وهرسال در این روز شله میدن اونم چه شله ای اینقدر خوشمزه که انگشتات رو هم میخوری خلاصه تاعصر خونه عمو بودیم وبعد برگشتیم خونمون وبابایی هم رفت مسجد برای عزاداری اما من وتو خونه موندیم ومن از تلویزیون مراسم عزاداری رو نگاه میکردم و جالبش اینجا بود که یهویی دلم خواست یکم گریه کنم وبعد شما اومدی و گفتی مامایی مامایی باهم...
25 آبان 1392

14ماهگیت مبارک عشقم

  سلام به گل دخترم ،خوبی خانومی ؟؟؟؟؟ امروز19 آبانه و 14 ماهه شدی خیلی خوشحالم که هر روز داری خانوم تر میشه والبته فهمیده تر وکنجکاوتر؟؟؟ اینم از کیکی که واست درستیدم وعکساش ......   اینم از عکسای عشقم.....     تعجب زینب وقتی بابایی شمع رو فوت کرد اگه میتونستی حرف بزنی شاید میگفتی ای بابایی ناقلا کیک تولد منه چرا فوت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اینجا داری تو خونت باخودت بازی میکنی...   اینجا هم ازم خواستی گنم رو تنت کنم بعدشم کلی ذوق کردی وبعد یه اتفاق بدی افتاد که اگه خدایی نکرده کاریت میشد هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم واین اتفاق...
20 آبان 1392

تولد دایی محمد رضا

سلام به دختر نازنینم امروز شنبه ۱۱ آبانه والان ساعت 2:30ظهره وشما خوابیدی ومنم اومدم تا تولد دایی جون رو برات تعریف کنم: اول از همه اینکه تولد دیروز بود یعنی جمعه وتولد ظهر برگزار شد چون شب قرار بود عموی بابایی ومامانی از سفر حج بیان  دیگه ؟؟؟؟؟؟خلاصه ساعت 10 ، سه نفری رفتیم خونه مامان جون ووقتی رسیدیم دوتا از زندایی های مامانی هم اونجا بودن وکم کم بقیه مهمونا اومدن تا ساعت 2 که ناهار خوردیم وبعد از استراحت،  ساعت 4 جشن تولد شروع شد اول کیک آوردیم که شبیه زمین فوتبال بود وبعد از فوت کردن شمع وبریدنش عکس گرفتیم وبعد هم کیک خوردیم ومیوه و البته کادو ها رو هم دادیم که همه هدیه هاشون نقدی بود.  اینم از عکسای تولد......
11 آبان 1392

عید غدیر خم مبارک

                                  نازد به خودش خدا که حيدر دارد درياي فضائلي مطهر دارد همتاي علي نخواهد آمد والله صد بار اگر کعبه ترک بردارد عيد غدير خم مبارک سلام به دختر عزیزم عیدت مبارک عشقم ، عید همه مامان وباباهای مهربون هم مبارک. دیشب اومدم برات ماوقع رو برات بنویسم ولی خسته بودم الان هم خیلی خسته ام اما گفتم دیگه دیر میشه میخوام بگم از امروز ودیروز که دوتا جشن تولد دعوت بودیم وکلی بهمون خوش گذشت اولی تولد پسرخاله مامانی محمدحسین جون بو...
3 آبان 1392

گشت وگذار با خاله افسانه

سلام به گل دختر عزیزم امروز اومدم بگم برات که دیروز وامروز بهمون کلی خوش گذشت آخه دوست مامانی خاله افسانه از تربت اومده بود وکلی باهم خوش گذروندیم اول از دیروز بگم که ساعت 10 صبح خاله افسانه اومد خونمون و تا نزدیک ظهر بود وکلی باهم صحبت کردیم والبته چون خاله جون شما رو دوست داره کلی باهم بازی کردین وبعد برای عصر قرار گذاشتیم که بریم بازار،  ساعت 5 به همراه دوست دیگه مامانی، خاله اکرم، رفتیم پاساژ فردوسی و نزدیک5ساعت راه رفتیم وکلی خسته شدیم شماهم که دیگه خوابت برد والبته نا گفته نماند که حاصل این 5 ساعت فقط یه لباس برای شما بود به قول خاله افسانه خیلی خسته شدیم واما امروز هم که قرار گذاشتیم رفتیم خونه دوست دیگه مامانی خاله فاطمه والبت...
30 مهر 1392

زینب خانومی در پارک گلها

سلام به گل دختر عزیزم باعرض معذرت بابت تاخیر به خاطر قطع شدن شبکه کلا حال مامانی گرفته شد آخه بدجوری اعتیاد پیدا کردم و تا همین الان نزدیک 100بار لپ تاب خاموش وروشن کردم که ببینم شبکه وصل شد یا نه ؟؟؟؟وبالاخره امروز عصر وصل شد ومن الان اومدم تا از روز جمعه که رفتیم پارک گلها بنویسم واینکه یه پارک قشنگی بود والبته ورودی باید پرداخت میکردیم و از همه مهمتر اینکه صندلی یا کلا جایی برای نشستن نداشت ویه دوری زدیم واومدیم بیرون وحالا چند تا عکس ازشما که کلی ذوق کرده بودی     واما بعد طبق معمول هر هفته  رفتیم باغ وتا آخرشب اونجا بودیم ............. اینم از رو...
29 مهر 1392

تولد تولد تولدت مبارک گل من

                  امشب  شب ما غرق گل و شادی و شوره   از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره   امشب خونه مون پر از طنین دلنوازه       تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه  عزیزم  هدیه ی من برات یه دنیا عشقه    زندگیم با  بودنت درست مثل بهشته  تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک   عزیزم  دوستت دارم تولدت مبارک    تولدت مبارک تولدت  مبارک   تولدت مبارک تولدت مبارک                ...
23 مهر 1392