ماه محرم ماه امام مهربانیها
سلام به دختر نازنینم , همین الان کلی نوشتم وعکس گذاشتم ولی یهو هنگ کرد و دوباره...... عصبی شدم پس خلاصه همه اونا رو مینویسم : اول از همه که بابا جون وعمه جون فاطمه وعمه جون نجمه همگی رفتن یزد تا برای تاسوعا وعاشورا اونجا باشن منم خیلی دوست داشتم برم ولی نشد دیگه , بعد برای مراسم تاسوع وعاشورا هردو شب رفتیم مسجد پدر بزرگ بابایی وخیلی حال وهوای خوبی داشت اما شما منو کلافه کرده بودی یا بیسکوئیت میخواستی یاآب و برای ظهر تاسوعا خونه عموی بابایی ومامانی دعوت بودیم که شله مشهدی معروف رو نوش جان کردیم وظهر عاشورا هم مسجد روستامون که همه خونه پدر بزرگ بابایی ومامانی جمع بودیم وخیلی خوب بود . اما از رفتار شما...
نویسنده :
سمیه
22:52






