زینبزینب، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

♥♥شاه پریون♥♥

یازدهمین ماهگرد زندگیت مبارک عشقم

سلام به عزیزترین دختر روی زمین سلام به فرشته کوچولوی مامانی وبابایی. عزیزترینم دیگه داری خانوم میشی  وکم کم وارد یک سالگی میشی ومنم تو فکر یه جشن خوشگل برا دخترمم اما فعلا هیچی نمیگم آخه سورپرایزه !!!!!!!!!! درسته نمیخوام مهمونای زیادی دعوت کنم همین خودمونیا دیگه ، ولی خیلی فکر تو سرمه . دیشب عروسی دعوت بودیم شما هم فوق العاده من رو اذیت کردی بعد موفع شام دختر عمه مامانی پرسید زینب چند تا دندون داره منم گفتم تازه شده 6تا  البته این آخریه با کلی تب وسختی! نمیدونی چقد تعجب کرد گفت 6تا !!!!!!!!! باورش نمیشد و گفت ماشاالله پسر من با اینکه 2 سالشه تازه 6تا داره منم کلی خوشحال شدم. اما امروز که یه کار خیلی با حال کردی وکلی کیف ...
20 مرداد 1392

زینب خانوم و راه رفتن

سلام به عزیزترین و زیباترین هدیه خدا، دختر گلم، کم کم داری به یک سالگی نزدیک میشی و همزمان با اون راه رفتنت هر روز بهتر میشه ومن وبابایی خیلی خوشحالیم که دختر گلمون اینقدر زود داره راه میره . خانوم کوچولوی مامان از دیروز همش تب میکنی و خیلی بی حال شدی فک کنم چشمت کردم که گفتم دندونات بدون هیچ ناراحتی واذیتی در میاد !!!!!!!!!!!!!! الان دو روزه که واسه این دندونت خیلی بی حالی ومنم ناراحت دیشب تا سحر بیدار بودم که تبت نره بالا و دستمال خیس میذاشتم رو سرت عشقم ایشالا این دندونت هم زودی در بیاد تا اینقدر اذیت نشی مامانی جونم امروز از راه رفتنت فیلم گرفتم  کلی فیلم وعکس ازتون گرفتم اما چون ram reader خرابه نتونستم وارد کامپیوتر کنم اخه...
15 مرداد 1392

بالاخره 6قدم بدون کمک هورررررررررررررررررا.

سلام به عزیزترینم به دختر قشنگم الان که دارم براتون مینویسم کلی ذوق کردم چون تونستی بدون کمک یه 6قدمی راه بری خیلی خوشحالم. از این که لحظه لحظه خانوم شدنت رو میبینم خیلی خوشحالم انشاالله که اولین قدمات بهترین باشه هم برای من وبابایی هم برا خودت عزیزکم . دیروز با بابایی رفتیم باغ خوب بود من که روزه نبودم ولی بابایی حسابی تشنه شده بود و عصبانی و ثانیه به ثانیه ساعتش رو نگاه میکرد که ببینه کی اذان میگن خلاصه روز خوبی بود نزدیک افطار زنگ زدیم به بابابزرگ من وبابایی و بهشون گفتیم بیاین تو باغ دور هم باشیم بعد که اومدن بابایی کلاه بابابزرگ رو برداشت گذاشت رو سر شما خیلی با مزه شده بودی بعدا عکسش رو برات میذارم  . اینم از عکسای فر...
15 مرداد 1392

آی دندون،دندون!!!!!!!دندون پنجم

سلاممممممممممممممممممممممم به دختر گلم عاشقتم عزیزترینم بالاخره 2تا دندون از بالا خودشون رو نشون دادن چند روز پیش کنار دوتا دندون پایینی یکی تازه سر زده بود ولی الان دوتا ازبالا هم در اومد آفرین به گل دخترم که اینقدر خوش دندونه واقعا مرسی مامانی! آخه وقتی اولین دندونت در اومد خیلی ترسیدم وگفتم شما هم مثل حانیه دختر خاله زهرا سخت دندون باشی ولی خدا رو شکر بزنم به تخته خیلی عالی بودی درسته توی این مدت اصلا وزن اضافه نکردی ولی از اونی که بودی هم کمتر نشدی مرسیییییییییییی مامانی جونم ................ ...
6 مرداد 1392

سومین مرواریدت مبارک عزیزم

سلام سلام به دختر گلم ،عزیزم سومین مرواریدت هم بالاخره خودش رو نشون داد،مبارک باشه عزیزم، مرسی که اینقدر دختر گل وخوبی هستی که اصلا اذیت نکردی نه خودت رو نه مامانی .ایشالا که تا آخر همه ی دندوناتون همین طورراحت در بیاد و اذیت نشی مهربون مامان ،این هم یه عالمه قلب واسه دختر قشنگم                                                             را...
25 تير 1392

عکس هایی از زینب جونم

سلام مامانی این روزا حوصله هیچ کاری ندارم فقط سر خودم رو با بازی کردن باشما گرم میکنم که وقت رو بگذرونم یه چند تا عکس جدید از شما بود اومدم بذارم وبرم ،شاید یهویی برای چند روز نباشم خدا رو چه دیدی شایدم بودم. خلاصه فقط بگم که تو تمام زندگی منی وهمین............ راستی این رو هم بگم که اینجا اومدیم بیرون شهر (طرقبه) با بابا جون ومامان جونشون وخاله جون زهرا. قربون بابای گلم برم ایشالا هزاران سال زنده باشی .... این از حانیه اخموی خاله ........ ...
19 تير 1392

به منم رای میدین؟پس 366 رو یادتون نشه!!!!!

توجه                                                                                 توجه     دوستای عزیز و مهربونم     زینب جونم  تو جشنواره نی نی شکمو شرکت کرده     خیلی خوشحال میشه  اگه برای برنده شدن تو این مسابقه بهش کمک کنید.           واقعا نمیدونم چطوری جبران کنم این همه مهربونی روووو!     ...
12 تير 1392

مامانی شون از مسافرت اومدن هوراااااااا

سلام دختر گلم مامانی و خاله زهرا یه هفته پیش رفته بودن شمال وبالاخره اومدن وقتی مامانی نیست ومیره مسافرت من از تنهایی میمیرم اصلا این چند روز حالم خوب نبود آخه خیلی تنها شده بودم خاله الهه که رفته بندر مامانی وخاله زهرا هم که رفته بودن من شدم تنها اینقدر دوست داشتم برم که نگو ولی کار بابایی مثل همیشه جور در نیومد البته به قول خودش یکمی ناراحتم ولش کن دیگه گذشت دیروز رفتیم خونه مامانی از صبح تا شب اونجا بودیم کلی خوش گذشت الانم اومدم که عکست رو بذارم برا مسابقه اما نمیدونم چرا ایمیلم باز نمیشه خیلی خوابم میاد من رفتم ایشالا فردا شب فعلا بای بای ...
10 تير 1392