زینبزینب، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

♥♥شاه پریون♥♥

مسافرت یزد

سلام عشقم بالاخره خدا خواست وماهم رفتیم مسافرت تا یه آب وهوایی عوض کنیم البته خیلی یهویی بود یعنی عروسی یکی از فامیلای بابایی بود و به همراه مامان جون رفتیم یزد اگرچه مسافرت 3 روزه زیاد نمی چسبه ولی بد نبود همین که از فضای خونه دور شدیم خودش تنوع محسوب می شد. حالا اومدم وعکسایی که ازتون گرفتم رو بذارم . این اولین عکس که توی ماشین خوابیده بودی ،بابایی یه تختخواب راحت براتون درست کرده بود. خوش به حالت چقد دخترش رو تحویل میگیره                                   ...
14 ارديبهشت 1392

تقدیم به دختر گلم

این شعر زیبا تقدیم به دختر گلم زینب نانازم دخترم! با تو سخن میگویم گوش كن، با تو سخن میگویم : زندگی در نگهم گلزاریست و تو با قامت چون نیلوفر، شاخه پر گل این گلزاری من در اندام تو یك خرمن گل می بینم گل گیسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم گل تقوا گل عفت گل صد رنگ امید گل فردای بزرگ گل دنیای سپید   سلام عزیزترینم این شعر قشنگ تقدیم به تو که بهترین هدیه خدایی.. راستی تا یادم نرفته بگم که فردا تولد باباییه از همین جا بهش تبریک بگیم ایشالا همیشه سالم وسرزنده باشه وپیش من وگل دخملمون بمونه...        &...
14 ارديبهشت 1392

آی دندون،دندون زینب افتاد تو قندون

سلام به دخترگلم بلاخره بعد از یک ماه اذیت شدن دوتادندون به فاصله یک روز از هم در اومد وکلی مامانی وبابایی روخوشحال کردی منم برای این زحمت پر ارزشی که شما کشیدین تصمیم گرفتم یه جشن دندونی کوچولو برای خودمون سه نفر بگیرم، خلاصه، مامانی کلی فکر تو ذهنش بود اینکه برم کیک سفارش بدم و بادکنک وریسه و... ببندم وخلاصه.. بعد از این تفکرات زیاد رفتم بیرون تا کیک شفارش بدم اما وقتی به آقای شیرینی فروش گفتم یه کیک شکل دندون میخوام البته در حد دو کیلو به من خندید وگفت خانوم کیک سفارشی باید بالای 3 کیلو باشه منم نا امیدانه رفتم بادکنک وریسه مقوا وکاغذ رنگی خریدم و بایه پودر کیک واسپری خامه وژله برا روی کیک خلاصه این طور چیزا. دستور تهیه آش دندونی رو ه...
2 ارديبهشت 1392

دهه فاطمیه و روز جمعه

سلام به دختر گلم این روزا به خاطر دهه فاطمیه خونه باباجون مجلس عزاداری برای 10 روز برگزار میشه الان 5 روزگذشته ما 3روزش رو رفتیم امروز که جمعه بود یکمی بیشتر طول کشید وشماهم خسته شدی وحوصلتون سر اومده بود بعداز تموم شدن برگشتیم خونه وسایلامون رو جمع کردیم وبا مامان جونشون وعمه جون رفتیم باغ الان هم تازه برگشتیم امروز برای اولین بار کالسکتون رو بردیم بیرون وکلی کالسکه سواری کردی البته کلی هم ذوق کرده بودی. دیشب با بابایی رفتیم بازار تا براتون کلاه آفتابی بخریم علاوه بر اون یه تی شرت وشلوارک خوشگل هم براتون خریدیم وامروز توباغ پوشیدی.. شدی بودی مثل پسرا حالاهمه ی عکسای امروز رو برات میذارم دختر زیبای مامانی...... ...
24 فروردين 1392

دخترگلم 7ماهگیت مبارک

                                                           سلام به بهترین هدیه خدا  عزیزترینم وارد هشتمین ماه زندگیت شدی وروز به روز داری بزرگتر میشی خیلی زود داره میگذره خیلی خوشحالم از اینکه پیش من وبابایی هستی توشیرینی زندگی مایی عزیزم. چند روز پیش که باباجون ومامان جون از سفر اومدن براتون یه لباس آوردن وقتی به من نشون دادن گفت...
19 فروردين 1392

حالم گرفته مامانی !!!!!!!

سلام دخترکم امروز عصر یهودلم گرفت احساس خستگی می کنم دوست دارم برم حرم و یه دل سیر بشینم گریه کنم نمیدونم چرا بعضی اوقات اینجوری میشم همین الان اشک تو چشمام جمع شده خوبه که شما هستی و وقتی بزرگ شدی میتونم باهات درد دل کنم عشق من همه ی زندگی مامانی خیلی دوست دارم  ...
18 فروردين 1392

سیزده بدر

سلام به ناز گلکم اومدم تا خاطرات روز 13 فروردین رو برات بنویسم : همین طور که قبلا گفته بودم با مامانی وخاله جون رفتیم میامی وای که نمیدونی چقدر شلوغ بود اول که رسیدیم اونجا شما تازه از خواب بیدار شدی وباتعجب اطرافتون رو نگاه میکردی بعد رفتیم پیش مامانیشون اونجا مادربزرگ من ودایی جونم هم بودن البته علاوه بر خاله الهه و خاله زهرا خلاصه اول که رسیدیم شما در حال پاس کاری بودی از این بغل به اون بغل بعداز یه دور طولانی اومدی بغل مامانی خلاصه کلی خوش گذشت حالا یه چند تا عکس از این روز رو میذارم. اینم یه عکس با باباجون.... اینم یه عکس سه نفره از شما یا حانیه جون همیشه اخمو وباباجون ،فدات بشم که روسریت اومده...
15 فروردين 1392

آغاز سال 92

                                                 سلام به دخترک نازنینم اولین نوروزتون مبارک خانومی انشالله یه سال پربرکت وهمراه با سلامتی وشور ونشاط رو پیش رو داشته باشیم حالا از روز اول برات توضیح میدم که چکارا کردیم: روز30اسفند همگی به اصرار زندایی و خاله نرگس بابایی که تازه از یزد اومده بودن رفتیم خونه ی بابابزرگ بابایی که برای سال تحویل همه دور هم باشیم روز خوبی بود ساعت 2:30سال تحویل ش...
15 فروردين 1392

زینب 6ماهه شده یه دست یه هورررررررررررررررررررا

                                                    سلام عزیزم ببخشید سه روز دیرتر از نیم سالگی شما وقت کردم بیام وخاطره این روز قشنگ رو بنویسم آخه خیلی سرمون شلوغه به خاطر مراسم عقد خاله جون الهه ، خلاصه امروز وقت شد بیام وبنویسم که چه کردیم توی این روز قشنگ: اول اینکه بردیمتون حمام البته مامان جون ،چون من هنوز میترسم شما رو ببرمتون اینم عکس بعداز حمام عشقم البته یکمی چشماتون قرمز شد...
22 اسفند 1391

مهمونی

سلام به گل دخملی الان تازه خوابیدی اومدم بعداز چند روز یکمی بنویسم از امشب بگم که عمه فاطمه ومامان جونشون اومدن خونمون مهمونی کلی خوش گذشت مخصوصا به شما چون همش در حال پاس کاری بودی از این دست به اون دست وخلاصه یه لحظه هم رو زمین نیومدی  از دیشب وپریشب هم اینکه برای شیرینی ماشین جدید باباجون دعوت شدیم شام بیرون و رفتیم شاندیز ویه شیشلیک خوشمزه خوردیم با عمه جون فاطمه وعمه جون نجمه که نی نیشون توراهه و مامان جون وباباجون و عمو ابولفضل خلاصه خوش گذشت ولی شما خیلی اذیت شدی ونا گفته نماند که حسابی من رو هم اذیت کردی آخه ما میخواستیم شام بخوریم ولی به شما نمیدادیم آخه شما خیلی کوچولویی نمیتونی از این غذاها بخوری جیگرطلای مامانی فدای ا...
13 اسفند 1391