مسافرت یزد
سلام عشقم بالاخره خدا خواست وماهم رفتیم مسافرت تا یه آب وهوایی عوض کنیم البته خیلی یهویی بود یعنی عروسی یکی از فامیلای بابایی بود و به همراه مامان جون رفتیم یزد اگرچه مسافرت 3 روزه زیاد نمی چسبه ولی بد نبود همین که از فضای خونه دور شدیم خودش تنوع محسوب می شد. حالا اومدم وعکسایی که ازتون گرفتم رو بذارم .
این اولین عکس که توی ماشین خوابیده بودی ،بابایی یه تختخواب راحت براتون درست کرده بود.
خوش به حالت چقد دخترش رو تحویل میگیره![]()
اینم از زینب خانوم که کلی بستنی خورد نوش جونت مامانی که اینقدر بامزه میخوری.....



اینم عکس رها دختر دختر خاله بابایی وشما که خیلی ذوق زده شده بودی عشقمییییییییی.
![]()
زینب خانوم در حال دوچرخه سواری وای که چقدر خوشحال بودی فک کنم مسافرت خیلی به شما خوش گذشت..

![]()
اینجا اومدیم تا نبات بخریم وشیرینی ، مامان جون یه حاج بادوم بزرگ بهتون دادن شما اینقدر با مزه اون رو میخوردی که نگو.....

![]()

![]()

![]()

![]()
اینجا دیگه داریم برمیگردیم مشهد، بابایی اینجا که امام زاده طبس بود نگه داشت تا نماز بخونیم واستراحت کنیم.

![]()


![]()
روز بعد از اینکه رسیدیم شما رو بردیم حمام چقدر بازی کردی وخوشحال بودی...


الانم که دارم مینویسم روز مادر یعنی ولادت حضرت فاطمه انشالله وقتی بزرگ شدی و مامان شدی میفهمی که مادر شدن ومادر بودن خیلی سخته عزیز دلم.......


مسافرت یزد
