رویدادهای اخیر
سلام به دختر نازنینم وهمه دوستان عزیزم یه مدت خیلی تنیل شدم و حوصله ندارم بیام وبنویسم وباعث شرمندگی ست
خلاصه حالا وقت شد که بیام واخبار این چند وقت رو بنویسم :
اول از همه که فرا رسیدن ماه مبارک رمضان روتبریک میگم و اینکه چند هفته پیش که تاریخش یادم نیست با مامان جون وخاله زهرا وخاله الهه اینا رفته بودیم بیرون از شهر (مایون) وکلی خوش گذشت خیلی جای خوش اب وهوایی بود والبته خلوت وسکوت خوبی داشت که به ادم ارامش میداد اینم از چندتا عکس ....



واما هفته بعد تولد سحرجون وولیمه داداش کوچولوش محمدسهیل بود. که از عصر رفتیم تا اخرشب وبزن وبرقص وکلی به شما خوش گذشت.
از سمت راست سحرجون ,زینب جون,نازنین زهرا جون

اینم از هفته بعدش که با باباجون وعمو ابولفضل رفتیم کلات









این عکس که شما دور افتادین به خاطر اینه که ازبس چشم سفید شدی
واین روزا خیلی من وبابایی رو اذیت میکنی واصلا به حرفامون توجهی نداری
وکار خودت رو انجام میدی که بعضی وقتا واقعا عصبی میشم





این عکسای بالا ابشار قره سو هست که متاسفانه وقتی به ابشار رسیدیم دوربین هنگ کرد وخاموش شد که نتونستم عکس بگیرم ولی خیلی باحال بود ومن وبابایی کاملا خیس شده بودیم 
وحالا عکسهای دو هفته پیش که رفتیم شهر بازی خورشید و به شما وروجک کوچولو خیلی خوش گذشت روز قبلش هم رفتیم ارایشگاه وموهات رو کوتاه کردیم که خیلی خانوم بودی وباهامون همکاری کردی:



اینجا توپ هاش اینقدر زیاد بود که شما گم شدی وباید دستت رو میگرفتیم تا بیای بالا و البته چون خلوت بود خیلی خوب بود وشما تنهایی توی استخر توپ بازی میکردی


واما توی یک هفته قبل از ماه رمضان من به طور اتفاقی پوشکت رو باز کردم وگفتم دخترم بزرگ شده و جیشش رو میگه شما هم خانومی کردین و با من همکاری کردین واین شد که الان 4 روزه که پوشک نمیشی ومن خیلی خوشحالم که دخترم اینقدر خانوم شده و البته چون دو تا تولد توی این یک هفته داشتیم یکی تولد ستایش جون ویکی تولد نگین جون که هنوز عکساش بدستم نرسیده ودر اولین فرصت میذارم اما قبل از تولد ستایش من از شما چند تا عکس گرفتم که میذارم تولد ستایش پوشک بودی اما بعدش دیگه بای بای پوشک 


والبته روز بعداز تولد ستایش وقتی از خواب بیدارشدی چشم سمت راستت پف کرده بود وخیلی بد شده بود و تولد از پشت پامون در اومد
وچون تا شب بدتر شد وکلا چشمت بسته شد ودیگه نمیتونستی ببینی
رفتیم دکتر وتا دیروز از این دکتر به اون دکتر بودیم تا این عکس که الان یکم بهتر شدی وکلا قیافت بهم ریخت و خودت واقعا عصبی شده بودی تولد نگین هم با همین وضعیت البته یکم بدتر بودی که واقعا برای من وبابایی دیدنت تو این وضعیت قابل تحمل نبود ایشالا هیچ بچه ای مریض نشه وتو هم همیشه سالم وسلامت باشی عشق من
واما اینم از سه تا وروجک شیطون که قبل از شروع ماه رمضان هر روز بعدظهر که هوا خنک تر میشد میومدیم توی حیاط تا بازی کنن
البته تیپشون با لباسای راحتی هستن دیگه زیاد توجه نکنین



ودر آخر میریم سراغ هنرمندی های مامانی
که ایشالا یه روزی همش رو برات مینویسم
کیک هل وگلاب با بافت فوق العاده

ژله تزریقی یک نفره به درخواست دختر نازنینم

میلک شیک توت فرنگی

یه روز ناهار که حوصله داشتم و تزیینات انجام دادم 

قارچ وپیاز سوخاری که فوق العاده خوشمزه بود ولی چون تویه روز هم کیک درست کردم هم اینا رو واقعا خسته شدم وتزیین نکردم

واینم از کباب مرغ خوشمزه 

اینم از یه دسر خوشگل وخوشمزه کرم کاسترد توت فرنگی


اینم از کیک

خوب دیگه واقعا خیلی خسته شدم فعلا بای 


رویدادهای اخیر 

