زینبزینب، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

♥♥شاه پریون♥♥

شیرین زبونیهای دختر نازنینم

1394/7/4 0:26
نویسنده : سمیه
355 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دوستان عزیزم  امشب اومدم از شیرین کاری های دخملی بنویسم البته اگه بذاره چون خودش کنارم نشسته وهر لحظه ممکنه کلا همه چی پاک بشه خندونک

البته منم این روزا خیلی بی اعصاب شدم ودلیلش رو هم نمیدونم  غمگین

چند روز پیش با افسانه جون صحبت میکردم و به من میگه چرااز شیرین کاری ها وشیرین زبونیهاش نمینویسی و بعدا همه چی یادت میشه و............خلاصه منم امشب اومدم بنویسم البته اگه چیزی یادم بیاد چون حافظه من خیلی داغونه خندونک از الان فک کنم دچار آلزایمر شدم خخخخخ

خوب از کجاش بگگگگگگگگگگگگگگگم که هرچی بگم کم گفتم آخه من نمیدونم واقعا ما بچه بودیم وبچگی میکردیم؟؟؟ یا اینا ؟؟؟منظورم بچه های این دوره است واقعا آدم میمونه این همه حرف و کارای خارق العاده رو از کجاشون میارن تعجبما وقتی میرفتیم جایی مهمونی جیکمون در نمیومد ولی نمونش دختر خودم اول یکم آروم بعد از ده دقیقه من رو هم میبره همه جای خونه بنده خدا رو نشونم میده خندونکیا مثلا ما وقتی بابامون بهمون یه نگاه میکرد حساب کار دستمون میومد وسرجامون میخکوب میشدیم ولی دختر ما اصلا انگار که نه انگار با اون صحبت میکنی ودر کمال پر روی میاد وتو چشممون نگاه میکنه وکارش رو انجام میده میگه اصلا دلم نمیخواد اصلا دوستون ندارم دلخورخلاصه چی بگم که تو تربیت همین یه دونه دختر موندیم  غمگینغمناک

اما حالا به قول افسانه بریم سراغ شیرین زبونی تا الان که داشتم غیبتش رو میکردمخندونک

اول ازهمه که خیلی مودبانه به هرکسی که تلفن میزنه یا میاد خونمون سلام میکنه وبا اشناهامون بوس و...

- عاشق اینه که یه بچه بیاد خونمون وباهاش بازی کنه وتمام اسباب بازی هاش رو البته با اجازه من در اختیار قرار میده و یه کار بدی که میکنه اینه که دلش نمیخواد اون بچه از خونمون بره وبعد از رفتنش کلی گریه زاریعینک

- حرفای عشقولانش رو که دیگه نگو ونپرس فک کنین به من میگه مامان فرشته ناز من الهی قربونت بشم چقدر تو خوشگلی نازنینم زیبامنم فشارش میدم وکلی بوسش میکنم آخه هم خودش خیلی دوست داره من بغلش کنم وفشارش بدم هم خودم که عاشقشم بغل

- وقتی با تلفن باخاله افسانش  یا خاله اکرم (دوستای مامانی) یک ساعت حرف میزنم دیگه خیلی عصبانی میشه ومیاد میگه بسه دیگه قطع کن چقدر حرف میزنیتعجب

- اون روز من داشتم با تبلت کار میکردم اومده میگه اینقدر بازی نکن چشمات درد میکنه عینکی میشیتعجب

-هر روز هم که با اون وسایل دکتریش ما رو ویزیت میکنه ومیگه گوشتون سرما خورده ؟چشمتون درد میکنه ؟ وکلی امپول میزنه ونسخه میپیچه خخخخخخمحبت

- عاشق کیک پختن مخصوصا به قول خودش کاپ کیک شکلاتیه که خیلی با نمک میگه  ومن براش ضعف میرم  حتی  باید موقع کیک درست کردن پره های همزن رو ایشون میل کنن وته طرف رو با انگشت تست میکنن وبعد هم از خجالت خود کیک در میادخندونک

خلاصه هر چی از شیرین زبونیهاش بگم کم گفتم والان دیگه حافظه ام یاری نمیکنه سکوت

خوب حالا در پایان پست چندتا عکس از کارهای مامانی رو میذارم که ببینم کی, قسمت میشه دستوراش  رو بذارمخجالت

 

این از ناهار یکی از روزهای قشنگ برای خودم ودخملیخندونک

 

 

واین هم از کیک هلیم بادمجون که خیلی خوشمزه والبته بسیووووووووووور خوشگل بود وکلی ذوق کردمخوشمزه

 

اینم از دختر من با اون موهاش که هیچ وقت از تو چشاش جمع نمیشه وهر لحظه میخواست کیکم رو خراب کنه 

عینک

خب دیگه تموم شد خداحافظبای بای

پسندها (1)

نظرات (2)

مامان زهرا
7 مهر 94 13:17
سلام مامان مهربون واقعا مگه ما بچه نبودیم ؟؟ خب خوبه ک ی خانوم دکتر خونتون دارین افرین عریز دردونه دستپختت هم مثله همیشه عاالی مامان هنرمند دستپخت کیک حلیم بادمجان و بزار عزیزم نازدونه رو ببوس
سمیه
پاسخ
سلام مرسی عزیزم شما لطف داری باشه ایشالا در اولین فرصت بابت خصوصی ممنون
سحر
12 مهر 94 21:12
سلام سمیه جووووون.خیییییییییلی کیک حلیم بادمجونت خوشکل شده.آموزششم بزار عزیزم.دختر نازتم ی بوووووووووس آبدارش بکن که واقعاااااااااااا خوووووووردنی شده.بازم بیاین خونمون کللللللی خوشحال شدیم
سمیه
پاسخ
مرسی عزیزم نظر لطفته خیلی زحمت دادیم ایشالا میایم مزاحمتون میشیم